تبلیغات
رسول خوبی ها - داستان نذر عبدالمطلب
 

از جمله مطالبى كه در مورد اجداد رسول خدا(ص)باید دراینجا مورد بحث قرار گیرد،داستان نذر عبد المطلب و ذبح عبد الله‏و حدیث‏«انا ابن الذبیحین‏»است كه از نظر ثبوت و اثبات و نیزكیفیت ماجرا مورد بحث قرار گرفته،و ما در اینجا نیز بطوراجمال مى‏ گوئیم.
اصل حدیث‏«انا ابن الذبیحین‏»كه از رسول خدا(ص)نقل‏ شده در كتابهاى محدثین شیعه و اهل سنت آمده است. مانندكتاب عیون الاخبار و خصال صدوق‏«ره‏»و تفسیر على بن‏ ابراهیم و تفسیر مفاتیح الغیب فخر رازى (1) و منظور از ذبیح اول،عموما گفته‏ اند حضرت اسماعیل علیه السلام بوده،و منظور از«ذبیح‏»دوم نیز را گفته‏ اند«عبد الله‏»پدر رسول خدا«ص‏»بوده‏ است.

و داستان ذبح عبد الله را نیز بسیارى از اهل حدیث و تاریخ وسیره نویسان با مختصر اختلافى در كتابهاى خود آورده‏ اند (2) وداستان-كه خود در كتاب زندگانى پیغمبر اسلام برشته تحریردر آورده‏ ایم-از اینجا شروع مى‏ شود كه سالها قبل از ریاست‏ اجداد رسول خدا در مكه دو قبیله بنام جرهم و خزاعه در آنجاحكومت داشتند كه نخست جرهمیان بودند و سپس قبیله خزاعه‏ آنها را بیرون كرده و خود در مكه بحكومت رسیدند.
و آخرین كسى كه از طایفه جرهم در مكه حكومت داشت ودر جنگ با خزاعه شكست‏ خورد شخصى بود بنام عمرو بن‏ حارث كه چون دید نمى‏ تواند در برابر خزاعه مقاومت كند وبزودى شكست‏ خواهند خورد بمنظور حفظ اموال كعبه از دستبرد دیگران بدرون خانه كعبه رفت و جواهرات و هدایاى نفیسى راكه براى كعبه آورده بودند و از آن جمله دو آهوى طلائى و مقدارى‏ شمشیر و زره و غیره بود همه را بیرون آورد و بدرون چاه زمزم‏ ریخت و چاه را با خاك پر كرده و مسدود نمود و برخى‏ گفته‏ اند:حجر الاسود را نیز از جاى خود بركند و با همان هدایادر چاه زمزم دفن كرد،و سپس بسوى یمن گریخت و بقیه عمر خود را با تاسف بسیار در یمن سپرى كرد.این جریان گذشت ودر زمان حكومت‏ خزاعه و پس از آن نیز در حكومت اجداد رسول خدا«ص‏»كسى از جاى زمزم و محل دفن هدایا اطلاعى‏ نداشت و با اینكه افراد زیادى از بزرگان قریش و دیگران درصدد پیدا كردن جاى آن و محل دفن هدایا بر آمدند اما بدان‏ دست نیافتند و بناچار چاههاى زیادى در شهر مكه و خارج آن‏ براى سقایت‏ حاجیان و مردم دیگر حفر كردند و مورد استفاده‏ آنان بود.
عبد المطلب نیز پیوسته در فكر بود تا بوسیله‏ اى بلكه بتواند جاى چاه را پیدا كند و آنرا حفر نموده این افتخار را نصیب خودگرداند،تا اینكه روزى در كنار خانه كعبه خوابیده بود كه درخواب دستور حفر چاه زمزم را بدو دادند،و این خواب همچنان‏ دو بار و سه بار تكرار شد تا از مكان چاه نیز مطلع گردید و تصمیم‏ به حفر آن گرفت.
روزى كه مى‏خواست اقدام به این كار كند تنها پسر خود راكه در آنوقت داشت و نامش‏«حارث‏»بود همراه خود برداشته وكلنگى بدست گرفت و بكنار خانه آمده شروع بكندن چاه كرد.
قریش كه از جریان مطلع شدند پیش او آمده و بدو گفتند:
این چاهى است كه نخست مخصوص به اسماعیل بوده و ما همگى نسب بدو مى‏ رسانیم و فرزندان اوئیم،از اینرو ما را نیز دراین كار شریك گردان،عبد المطلب پیشنهاد آنان را نپذیرفته وگفت:این ماموریتى است كه تنها بمن داده شده و من كسى رادر آن شریك نمى‏ كنم،قریش به این سخن قانع نشده و درگفتار خود پافشارى كردند تا بر طبق روایتى طرفین، حكمیت‏ زن كاهنه‏ اى را كه از قبیله بنى سعد بود و در كوههاى شام مسكن‏ داشت،پذیرفتند و قرار شد بنزد او بروند و هر چه او حكم كرد گردن نهند،و بهمین منظور روز دیگر بسوى شام حركت كردند ودر راه به بیابانى برخوردند كه آب نبود و آبى هم كه همراه‏ داشتند تمام شد و نزدیك بود بهلاكت‏ برسند كه خداوند از زیرپاى عبد المطلب یا زیر پاى شتر او چشمه آبى ظاهر كرد و همگى‏ از آن آب خوردند و همین سبب شد كه همراهان قرشى او مقام‏ عبد المطلب را گرامى داشته و در موضوع حفر زمزم از مخالفت‏ با وى دست‏ بردارند و از رفتن بنزد زن كاهنه نیز منصرف گشته،بمكه باز گردند.
و در روایت دیگرى است كه عبد المطلب چون مخالفت قریش‏ را دید بفرزندش حارث گفت:اینان را از من دور كن و خود بكار حفر چاه ادامه داد،قریش كه تصمیم عبد المطلب را در كار خودقطعى دیدند دست از مخالفت‏ با او برداشته و عبد المطلب زمزم را حفر كرد تا وقتى كه بسنگ روى چاه رسید تكبیر گفت،وهمچنان پائین رفت تا وقتى آن دو آهوى طلائى و شمشیر و زره وسایر هدایا را از میان چاه بیرون آورد و همه را براى ساختن‏ درهاى كعبه و تزئینات آن صرف كرد،و از آن پس مردم مكه وحاجیان نیز از آب سرشار زمزم بهره‏ مند گشتند.
گویند:عبد المطلب در جریان حفر چاه زمزم وقتى مخالفت‏ قریش و اعتراضهاى ایشان را نسبت‏ بخود دید و مشاهده كرد كه‏ براى دفاع خود تنها یك پسر بیش ندارد با خود نذر كرد كه اگرخداوند ده پسر بدو عنایت كرد یكى از آنها را در راه خدا-و دركنار خانه كعبه-قربانى كند،و خداى تعالى این حاجت او رابرآورد و با گذشت چند سال ده پسر پیدا كرد كه یكى از آنهاهمان حارث بن عبد المطلب بود و نام نه پسر دیگر بدین شرح بود:
حمزه،عبد الله،عباس،ابو طالب-كه بگفته ابن هشام نامش‏ عبد مناف بود-زبیر،حجل-كه او را غیداق نیز مى‏گفتند مقوم، ضرار،ابو لهب.
داستان ذبح عبد الله
با تولد یافتن حمزه و عباس عدد پسران عبد المطلب به ده تن‏ رسید،و در اینوقت عبد المطلب به یاد نذرى كه كرده بود افتاد،و از اینرو آنها را جمع كرده و داستان نذر خود را به اطلاع ایشان‏ رسانید.
فرزندان اظهار كردند:ما در اختیار تو و تحت فرمان توهستیم.عبد المطلب كه آمادگى آنها را براى انجام نذر خودمشاهده كرد آنانرا بكنار خانه كعبه آورد،و براى انتخاب یكى‏ از ایشان قرعه زد،و قرعه بنام عبد الله در آمد،كه گویند:
عبد الله از همه نزد او محبوبتر بود.
در این هنگام عبد المطلب دست عبد الله را گرفته و با دست‏ دیگر كاردى بران برداشت و عبد الله را بجایگاه قربانى آورد تا درراه خدا قربانى نموده بنذر خود عمل كند.
مردم مكه و قریش و فرزندان دیگر عبد المطلب پیش آمده وخواستند بوسیله‏ اى جلوى عبد المطلب را از اینكار بگیرند ولى‏ مشاهده كردند كه وى تصمیم انجام آنرا دارد،و از میان برادران‏ عبد الله،ابو طالب بخاطر علاقه زیادى كه به برادر داشت‏ بیش ازدیگران متاثر و نگران حال عبد الله بود تا جائى كه نزدیك آمد ودست پدر را گرفت و گفت:
پدر جان!مرا بجاى عبد الله بكش و او را رها كن!
در این هنگام دائیهاى عبد الله و سایر خویشان مادرى او نیزپیش آمده و مانع قتل عبد الله شدند،جمعى از بزرگان قریش نیز كه چنان دیدند نزد عبد المطلب آمده و بدو گفتند:
تو اكنون بزرگ قریش و مهتر مردم مكه هستى و اگر دست‏ بچنین كارى بزنى دیگران نیز از تو پیروى خواهند كرد و این‏ بصورت سنتى در میان مردم در خواهد آمد.
پاسخ عبد المطلب نیز در برابر همگان این بود كه نذرى كرده‏ ام‏ و باید به نذر خود عمل نمایم.
تا بالاخره پس از گفتگوى زیاد قرار بر این شد (3) كه شتران‏ چندى از شتران بسیارى كه عبد المطلب داشت‏ بیاورند و براى‏ تعیین قربانى میان عبد الله و آنها قرعه بزنند و اگر قرعه بنام‏ شتران در آمد آنها را بجاى عبد الله قربانى كنند و اگر باز بنام‏ عبد الله در آمد به عدد شتران بیافزایند و قرعه را تجدید كنند وهمچنان به عدد آنها بیفزایند تا وقتى كه بنام شتران در آید،عبد المطلب قبول كرد و دستور داد ده شتر آوردند و قرعه زدند بازدیدند بنام عبد الله درآمد ده شتر دیگر افزودند و قرعه زدند بازدیدند قرعه بنام عبد الله در آمد ده شتر دیگر افزودند و قرعه زدند باز هم بنام عبد الله در آمد و همچنان هر بار ده شتر اضافه كردند وقرعه زدند و همچنان عبد الله در مى‏آمد تا وقتى كه عدد شتران به‏صد شتر رسید قرعه بنام شتران در آمد كه در آنهنگام بانگ تكبیرو صداى هلهله زنان و مردان مكه بشادى بلند شد و همگى‏ خوشحال شدند،اما عبد المطلب قبول نكرده گفت:من دو باردیگر قرعه مى‏زنم و چون دو بار دیگر نیز قرعه زدند بنام شتران در آمدو عبد المطلب یقین كرد كه خداوند به این فدیه راضى شده وعبد الله را رها كرد و سپس دستور داد شتران را قربانى كرده‏ گوشت آنها را میان مردم مكه تقسیم كنند.
و شیخ صدوق‏«ره‏»گذشته از اینكه این داستان را در كتاب‏ عیون و خصال به تفصیل از امام صادق علیه السلام روایت كرده، در كتاب من لا یحضره الفقیه نیز از امام باقر علیه السلام اجمال‏ آنرا در باب احكام قرعه روایت كرده است (4) .
ولى در پاورقى همان كتاب من لا یحضره الفقیه فاضل‏ ارجمند و صدیق گرانقدر آقاى غفارى حدیث مزبور را سخت‏ مخدوش دانسته و از نظر سند،ضعیف و بى اعتبار خوانده،و این‏ داستان را ساخته و پرداخته دست داستان سرایان و محدثان عامه ذكر كرده كه در مقابل عقیده شیعیان كه معتقد به ایمان اجدادبزرگوار رسول خدا«ص‏»بوده‏ اند،خواسته‏ اند با جعل این حدیث‏ جناب عبد المطلب را در زمره مشركانى قلمداد كنند كه براى‏ خدایان خود فرزندانشان را قربانى مى‏ كرده و یا نذر مى‏ نموده‏ اندو خداوند تعالى این عمل آنها را در قرآن كریم یك عمل زشت‏ و شیطانى معرفى كرده و مى‏فرماید:
و كذلك زین لكثیر من المشركین قتل اولادهم شركاؤهم‏ لیردوهم و لیلبسوا علیهم دینهم... (5)
و ملخص آنكه این عمل عبد المطلب،با آن شخصیت‏ روحانى و مقام و عظمتى كه از وى نقل شده و رسول خدا بدوافتخار مى‏كند سازگار نیست زیرا در روایات آمده كه وى‏ سنتهائى را بنا نهاد كه اسلام نیز آنها را تایید نمود،مانند:
حرمت‏ خمر،و زنا،و قطع دست دزد،و جلوگیرى از كشتن‏ دختران و نكاح محارم و طواف خانه كعبه عریان،و وجوب وفاءبنذر و امثال آن...
ولى در مقابل ایشان برخى دیگر از دانشمندان معاصر،همین‏ سنتها را كه ایشان دلیل بر ضعف داستان گرفته با توجه به آغاز حال عبد المطلب،دلیل بر سیر تكاملى ایمان عبد المطلب دانسته‏ و نشانه قوت آن گرفته و در تصحیح همین روایت‏«انا ابن‏الذبیحین‏»و داستان ذبح عبد الله اینگونه قلم فرسائى كرده‏ اند:
...ما ملاحظه مى‏ كنیم كه عبد المطلب در آغاز زندگى در حدى‏ بوده كه حتى فرزندان خود را به نامهائى چون عبد مناف وعبد العزى (6) نامگذارى كرده،ولى تدریجا بحدى از تسلیم و ایمان‏ بخداى تعالى مى‏ رسد كه ایمان وى ابرهه-صاحب فیل-را مرعوب‏ خود مى‏ سازد،و بدانجا مى‏ رسد كه سنتهائى را مانند قطع دست‏ دزد،و حرمت‏ خمر و زنا و حرمت طواف عریان،و وجوب وفاءبنذر...بنا مى‏ نهد،و مردم را به مكارم اخلاق ترغیب نموده و ازاشتغال به امور پست دنیائى باز مى‏دارد،.. .
و بالاخره بمقامى مى‏رسد كه مستجاب الدعوه شده و بتها را یكسره‏ رها مى‏كند...
و بخصوص پس از ولادت نوه عزیز و مورد علاقه‏اش حضرت‏ محمد«ص‏»،بدان حد از ایمان مى‏رسد كه بسیارى از نشانه‏ هاى‏ نبوت آنحضرت را به چشم دیده و بسیارى از كرامات و نشانه‏ هاى‏ قطعى نبوت آنحضرت را مشاهده مى‏كند...
و بنابر این چه مانعى دارد كه گفته شود:اعتقاد اولیه وى آن بودكه چنین تصرفى در باره فرزند خود و چنین نذرى را مى‏تواندبكند...
و این مطلب را هم به گفته بالا اضافه كنید كه در شرایع گذشته‏ حرمت و جایز نبودن چنین نذرى ثابت نشده بود،چنانچه در قرآن‏ كریم آمده كه مادر عمران در مورد فرزندى كه در شكم دارد نذرمى‏ كند كه او را به خدمت‏ خانه خدا بسپارد تا خدمتكارى خانه‏ خدا را انجام دهد،یا آنكه خداى تعالى پیامبر خود ابراهیم‏ علیه السلام را به ذبح فرزندش اسماعیل دستور داده و امرمى‏ فرماید...! (7)
و دوست دیگرمان دانشمند گرانمایه جناب آقاى سبحانى نیزدر كتاب فروغ ابدیت‏ بدون دغدغه و خدشه و بصورت یك‏ داستان مسلم و قطعى،داستان مزبور را نقل كرده،و در پاورقى‏ آنرا نشانه عظمت و قاطعیت جناب عبد المطلب دانسته و گوید:
این داستان فقط از این جهت قابل تقدیر است كه بزرگى روح ورسوخ عزم و اراده عبد المطلب را مجسم مى‏ سازد،و درست‏ مى‏رساند كه تا چه اندازه این مرد پاى بند به عقاید و پیمان خود بوده است...! (8)
و ما در امثال اینگونه روایات كه نظیرش را در آینده نیزخواهیم خواند-مانند داستان شق صدر-مى‏گوئیم:اگر روایت صحیحى در اینباره بدست ما برسد،و اصل داستان و یا اجمال‏ آن در حدیث معتبرى نقل شده باشد ما آنرا مى‏پذیریم،و استبعاد و بعید دانستن داستان با ذكر شواهد و دلیلهائى نظیر آنچه شنیدید نمى‏ تواند جلوى اعتقاد و پذیرفتن حدیث و روایت معتبر را بگیرد،و خلاصه استبعاد نمى‏ تواند بجنگ حدیث معتبر برود،زیرا اگربناى قلم فرسائى و ذكر شاهد و دلیل باشد طرفین مى‏توانند براى‏ مدعاى خود قلم فرسائى كرده و دلیل بیاورند،و بلكه همانگونه‏ كه خواندید،همان دلیلهائى را كه یك طرف دلیل بر ضعف وبطلان داستان دانسته،طرف دیگر همان‏ها را شاهد و دلیل برصحت و تقویت داستان مى‏داند،و از اینرو باید بسراغ سند این‏ روایت‏ برویم و براى ما بى‏ اعتبارى این روایات و احادیث درحدى كه برادر ارجمندمان آقاى غفارى گفته‏ اند هنوز ثابت نشده‏ است.
و بلكه مى‏توانیم بگوئیم اگر ما این داستان را از بعد دیگرى‏ بنگریم،همانگونه كه ذكر شد مى‏توانیم دلیل بر كمال ایمان‏ عبد المطلب بگیریم نه دلیل بر ضعف ایمان او بخداى تعالى و یاخداى نكرده نشانه بى‏ ایمانى او،زیرا عبد المطلب اینكار را براى‏ تقرب هر چه بیشتر بخداى تعالى انجام داد نه براى هدفهاى دیگركه برخى عمدا یا اشتباها فهمیده‏ اند چنانچه در گفته‏ هاى برادر محترم ما بود،و از اینرو مى‏بینیم محدث خبیر و متتبع بزرگوارشیعه مرحوم ابن شهر آشوب داستان را با همین بعد مورد بحث قرارداده و از روى همین دید مى‏ نگرد،و بدون ذكر سند و بعنوان یك‏ داستان مسلم در كتاب نفیس خود«مناقب آل ابیطالب‏»اینگونه‏ عنوان مى‏كند:
و تصور لعبد المطلب ان ذبح الولد افضل قربة لما علم من حال‏ اسماعیل علیه السلام فنذر انه متى رزق عشرة اولاد ذكور ان ینحراحدهم للكعبة شكرا لربه،فلما وجدهم عشرة قال لهم،یا بنی ماتقولون فی نذری؟فقالوا:الامر الیك،و نحن بین یدیك فقال:
لینطلق كل واحد منكم الى قدحه و لیكتب علیه اسمه ففعلوا و اتوه‏ بالقداح فاخذها و قال:
عاهدته و الان او فی عهده اذ كان مولای و كنت عبده نذرت نذرا لا احب رده و لا احب ان اعیش بعده
فقدمهم ثم تعلق باستار الكعبة و نادى:«اللهم رب البلد الحرام،و الركن و المقام،و رب المشاعر العظام،و الملائكة الكرام، اللهم‏ انت‏ خلقت الخلق لطاعتك،و امرتهم بعبادتك،لا حاجة منك فی‏كلام له‏»ثم امر بضرب القداح و قال:«اللهم الیك اسلمتهم و لك اعطیتهم،فخذ من احببت منهم فانی راض بما حكمت،و هب لی‏ اصغرهم سنا فانه اضعفهم ركنا»ثم انشا یقول:
یا رب لا تخرج علیه قدحی و اجعل له واقیة من ذبحی
فخرج السهم على عبد الله فاخذ الشفرة و اتى عبد الله حتى اضجعه‏ فی الكعبة،و قال:
هذا بنی قد ارید نحره و الله لا یقدر شی‏ء قدره فان یؤخره یقبل عذره
و هم بذبحه فامسك ابو طالب یده و قال:
كلا و رب البیت ذی الانصاب ما ذبح عبد الله بالتلعاب
ثم قال:«اللهم اجعلنی فدیته،وهب لی ذبحته‏»،ثم قال:
خذها الیك هدیة یا خالقی روحی و انت ملیك هذا الخافق
و عاونه اخواله من بنی مخزوم و قال بعضهم:
یا عجبا من فعل عبد المطلب و ذبحه ابنا كتمثال الذهب
فاشاروا علیه بكاهنة بنی سعد فخرج فی ثمان ماة رجل و هو یقول:
تعاورنی امر فضقت‏به ذرعا و لم استطع مما تجللنی دفعا نذرت و نذر المرء دین ملازم و ما للفتى مما قضى ربه منعا و عاهدته عشرا اذا ما تكملوا اقرب منهم واحدا ما له رجعا فاكملهم عشرا فلما هممت ان افی‏ء بذاك النذر ثار له جمعا یصدوننی عن امر ربی و اننی سارضیه مشكورا لیلبسنی نفعا
فلما دخلوا علیها قال:
یا رب انی فاعل لما ترد ان شئت الهمت الصواب و الرشد
فقالت:كم دیة الرجل عندكم؟قالوا:عشرة من الابل،قالت:واضربوا على الغلام و على الابل القداح،فان خرج القداح على‏ الابل فانحروها،و ان خرج علیه فزیدوا فی الابل عشرة عشرة حتى یرضى ربكم،و كانوا یضربون القداح على عبد الله و على عشرة‏فیخرج السهم على عبد الله الى ان جعلها ماة،و ضرب فخرج‏ القداح على الابل فكبر عبد المطلب و كبرت قریش، و وقع‏عبد المطلب مغشیا علیه،و تواثبت‏ بنو مخزوم فحملوه على اكتفاهم،فلما افاق من غشیته قالوا:قد قبل الله منك فداء ولدك،فبینا هم‏كذلك فاذا بهاتف یهتف فی داخل البیت و هو یقول:قبل الفداء.ونفذ القضاء،و آن ظهور محمد المصطفى، فقال عبد المطلب:
القداح تخطى‏ء و تصیب حتى اضرب ثلاثا،فلما ضربها خرج على‏ الابل فارتجز یقول:
دعوت ربی مخلصا و جهرا یا رب لا تنحر بنی نحرا
فنحرها كلها فجرت السنة فی الدیة بماة من الابل (9) كه چون تقریبا ترجمه آن بجز اشعار جالب آن قبلا در نقل‏ داستان گذشته،از ترجمه آن خوددارى مى‏كنیم.اما روایت را بتمامى براى دوستان متتبعى كه بخصوص با تاریخ و ادبیات‏ عرب آشنا هستند نقل كردیم تا معلوم شود كه هدف عبد المطلب‏ از آغاز تا بانجام و در همه فصلها و فرصت‏ها یك هدف الهى بوده و بمنظور تقرب بخداى تعالى اینكار انجام گرفته،و همه جاسخن از خدا و ایثار و فداكارى در راه او و دعا و نیایش بدرگاه اوبوده،و مى‏توان این داستان را به گونه‏اى كه ابن شهر آشوب‏«ره‏»نقل كرده نمونه‏ اى از عالى‏ترین تجلیات روحى و ایثار و گذشت‏ و فداكارى عبد المطلب دانست،و بهترین پاسخ براى امثال‏ فخر رازى بشمار آورد،و این شبهه را نیز با این روایت‏ بگونه‏ اى كه نقل شد برطرف كرد،اگر چه نقل مزبور در برخى ازجاها خالى از نقل اجتهادى نیست ولى از مثل ابن شهر آشوب‏ كه خود خریت این فن و امین در نقل مى‏ باشد،پذیرفته است.
آمنه در جد چهارم (كلاب بن مره) با عبدالله همسر خود شریك بود برادران و كسان او در شهر مدینه مى‏ زیستند ولى پدر آمنه با خانواده‏ اش مدتى بود كه در مكه اقامت داشتند.
پى‏نوشتها
1-عیون الاخبار ص 1170 و خصال صدوق ص 56 و 58.تفسیر قمى ص 559 و مفاتیح الغیب ج 7 ص 155.
2-مصادر گذشته و سیره ابن هشام ج 1 ص.151-155.
3-و در پاره‏ اى از تواریخ است كه قرار شد بنزد زن‏«كاهنه‏»قبیله بنى سعد كه نامش‏«سجام‏»و یا«قطبه‏»بود و در خیبر سكونت داشت‏ بروند و هر چه او گفت‏ بهمان گفته اوعمل كنند،و پس از آنكه بنزد وى آمدند او این راه را بآنها نشان داد،و در روایت صدوق‏ است كه این پیشنهاد را عاتكه دختر عبد المطلب كرد و عبد المطلب نیز آنرا پسندید.
4-من لا یحضره الفقیه چاپ مكتبه صدوق ج 3 ص 89.
5-سوره انعام آیه 137.
6-در بحث قبلى گفتیم كه عبد مناف نام ابو طالب و عبد العزى نام ابو لهب بوده.
7-الصحیح من السیرة ج 1 ص 70-69.
8-فروغ ابدیت ج 1 ص 94.
9-مناقب آل ابیطالب ج/1 ص 15 و 16
 
درسهایى از تاریخ تحلیلى اسلام جلد اول صفحه 78
رسولى محلاتى


نوع مطلب : زندگی نامه، 
برچسب ها : زندگانی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، داستان نذر عبدالمطلب، تاریخ تحیلیلی اسلام، رسول محلاتی،
لینک های مرتبط :
جمعه 25 فروردین 1396 05:55 ب.ظ
Nice response in return of this query with firm arguments and describing all about that.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی